پيش از دستور 1: راستش، دوست نداشتم اينا رو بنويسم چون به شعور خواننده ها احترام می ذارم. ولی خب ... مجبور شدم ديگه ... می خواستم درباره ی بعضی از نظرات پست قبل بنويسم: اول اين که من هيچ وقت توی بلاگ خودم نظری نمی ذارم. اين قدر صبور هستم که نخوام سريع جواب کسی رو بدم. اگه هم حرفی داشتم می ذارم برای آخر ماه که توی بخش گفت و گو ها بگم. ثانياً من اصولاً با نظرات تهاجمی مخالفم و اهل مدارا هستم و به همه ی نظرا احترام می ذارم. حتی اگه توهين کرده باشند. بنابراين هيچ وقت به کسی توهين نمی کنم. پس اگر کسی نظری از من در جايی ديد که اين اصول رو رعايت نکرده بود، خودش بدونه که من اونو ننوشتم. با ايليا هم صحبت کردم ... اونم گفت که اين مطالب رو ننوشته. واسه ی همين هم خواستم همين جا به «نيلو»ی عزيز تبريک بگم برای اين که اين قدر استعداد ديالوگ نويسی داره ... واقعاً خوشحالم که دوستی مثل تو دارم ... اگه دوست داشتی باهام تماس بگير تا تو رو به چند تا از آشنا هام که فيلمساز هستند معرفی کنم ... جدی گفتما ...
پيش از دستور 2: امروز قصد داشتم مطلب ديگه ای رو پست کنم، ولی از اون جايی که ديدم اين چند روزه در برخی از روزنامه ها و مجلات مطالبی درباره ی ترنسکشواليزم نوشته بودند، اين بود که تصميم گرفتم که اولاً يکی از اين مطالب رو بذارم، ثانياً يه توضيحاتی هم بدم. راستش، چند وقتی هست که مسأله ی ترنسکشواليزم بسيار بيشتر از گذشته نقل محافل و مجلات شده. به عنوان مثال، می تونم نمونه ای بيارم از روزنامه ی همشهری که طی چهار ماه گذشته در خودِ روزنامه، حداقل پنج مطلب رو که به طور مستقيم، و چندين مطلب که به طور غيرمستقيم به اين موضوع پرداخته رو انتشار داده. مطالبی که در اين روزنامه به طور مستقيم به اين مطلب پرداخته اند، عبارتند از:
- «پيشنهاد معافيت موقت افراد مشکوک به اختلال جنسی»، به نقل از ايسنا، دوشنبه 5 شهريور 1386
- «500 ميليون تومان برای درمان دوجنسی ها اختصاص يافت»، به نقل از فارس، چهارشنبه 14 شهريور 1386
- «4000 نفر در ايران دچار اختلال هويت جنسی هستند»، به نقل از فارس، يک شنبه 29 مهر 1386
- «زندگی در سايه ی ترديد»، امين جلالوند، شنبه 3 آذر 1386
- «رنجی که می برند»، بنيامين صدر، شنبه 3 آذر 1386
اين موضوع می تونه هم نشانه ی خوبی باشه و هم نشانه ی بدی ... نشانه ی بدی است، به اين دليل که نشون از اين داره که تعداد زيادی از افراد هستند که به اين بيماری دچار هستند، به طوری که بحث درمان و رفع مشکلات خانوادگی و اجتماعی اون ها اهميت زيادی پيدا کرده. خوبی اون هم اينه که بلآخره ترنس ها هم بهشون توجه جدی شده و برای درمان اون ها چاره انديشی هايی در حال انجامه، از طرفی، سطح آگاهی افراد عادی جامعه هم در مورد اين افراد بالاتر داره ميره ... به هر حال، اين حرکت رو به فال نيک می گيرم و اميدوارم روزی برسه که ... که چی؟ ... نمی دونم! ...
روزنامه ی همشهری - شنبه 3 آذر 1386
امين جلالوند
اختلال هويت جنسی يک بيماری ژنتيکی است که در آن فرد بيمار، هويت جنسی ای جدای از هويت ظاهری اش دارد. به عبارت ديگر، می توان گفت يک بيمار مبتلا به اين اختلال، فيزيک جسمی و اندام های جنسی اش با خلق و خو و اميالش مطابقت ندارد.
مطابق تحقيقات علمی، جهش های ژنتيکی از جمله مهم ترين علل شايع ظهور اين بيماری هستند؛ اما با اين حال، متأسفانه هنوز هم بسياری از افراد تصور می کنند که يک فرد مبتلا به اختلال جنسی يا اصطلاحاً بيمار «ترنس جندر» نقش بازی می کند، در صورتی که پژوهش های پزشکی اثبات کرده است که يک «ترنس جندر» يا به اختصار، يک بيمار TS واقعاً بيمار است و نه تنها نقش بازی نمی کند، بلکه حتی از ناهماهنگی ميان جنسيت ظاهری و خلق و خوی واقعی اش مدام در عذاب است.
اين گونه بيماران با وجود آن که دولت هم آن ها را به عنوان بيمار پذيرفته است و حتی برای عمل جراحی تغيير جنسيت، وام و تسهيلات ويژه در اختيارشان قرار می دهد، اما هنوز هم مطابق آمار رسمی بيش از 4000 نفر و طبق آمار غير رسمی بيش از 12000 نفر بيمار دوجنسی [منظور نويسنده همان TSاست] در کشور وجود دارد که بسياری از آن ها از ترس طرد شدن از خانواده يا استهزا و توهين برخی افراد، سال های سال و حتی تا پايان عمر اين دوگانگی عذاب آور را به دوش کشيده و به عمل جراحی متوسل نمی شوند.
مرجان از جمله بيمارانی است که با شهامت تمام، نگاه های سنگين را پذيرفته و برای رهايی از زندان هويتی بيگانه، جسم خود را به تيغ جراح سپرده است.
28 سال تمام جنسيت مردانه را به دوش کشيده است و در دنيايی کاملاً بيگانه با روحياتش زندگی کرده و در نهايت هم به رغم تمام مخالفت های اعضای خانواده، آشنايان و بستگان بلآخره مجوز عمل جراحی تغيير جنسيتش را اخذ می کند و پا به دنيای زنانه می گذارد. دنيايی که به قول خودش هنوز برای کشف تمام زوايای آن بايد همچنان يک دانش آموز بماند.
وقتی از مرجان درباره ی وضعيت فعلی زندگی اش می پرسيم، گويی درد هايش او را به سخن گفتن واداشته و با حسرتی سرد، دنيای ديروز و امروزش را چنين توصيف می کند: «تا ديروز که عمل نکرده بودم همه ی آشنايان دوستم داشتند و امروز که از آن شرايط سخت روحی نجات پيدا کرده ام و حداقل جسمم با روحياتم مطابقت دارد، ديگر کسی مرا نمی فهمد. حتی هنوز پدرم مرا به نام پسرانه ام صدا می کند و بيشتر بستگانم نيز هيچ تمايلی برای ديدنم ندارند. از طرف ديگر، بسياری از افراد جامعه نيز با من و ديگر بيماران TS برخورد مناسبی ندارند. گاه در کوچه و خيابان ما را مسخره می کنند و عده ای هم با ديده ی ترحم به ما می نگرند. اما با همه ی اين تفاسير، از کاری که انجام داده ام پشيمان نيستم و اگر باز هم به عقب برگردم همان کار را انجام می دهم. چون درست است که شرايط فعلی زندگی ام بسيار سخت است و هر گونه بی احترامی که فکرش را بکنيد از غريبه و آشنا متحمل می شوم، اما از اين که هويت واقعی ام را پيدا کرده ام، راضی ام و اين بی حرمتی ها را به شکرانه ی آرامش امروز و رهايی از زندگی سرگردان گذشته ام تحمل می کنم.»
مرجان به دوران کودکی اش برمی گردد و از اولين نشانه های بيماری اش سخن می گويد. او اين دوران را خوب به خاطر دارد و از حال و هوای نه چندان گرم آن روز ها چنين شکوه می کند: «از همان کودکی هم تمايلاتم با ديگر کودکان هم جنسم متفاوت بود، اسباب بازی های دخترانه را بيشتر دوست داشتم و در بازی های کودکانه همواره نقش مادر را می پذيرفتم. اما اگر خانواده ام همان موقع متوجه بيماری ام می شدند و برای درمان من به موقع اقدام می کردند، شايد امروز ديگر روند زندگی ام کاملاً عادی و طبيعی بود.»
پسر ديروز و دختر امروز اين بار خاطرات دوران مدرسه اش را به خاطر می آورد و درباره ی تفاوت اساسی اش با ديگر همکلاسی های پسرش چنين می گويد: «وقتی تقريباً به دوران بلوغ رسيدم به طور کامل فهميدم که من واقعاً يک پسر عادی نيستم و هيچ احساسی نسبت به جنس مخالفم نداشتم. آن موقع حتی نام بيماری ام را هم نمی دانستم. در اين دوران گاه عده ای از دوستانم مرا به باشگاه بدنسازی می بردند و سعی می کردند که مرا از زندگی ای که در آن گرفتار شده بودم رها سازند. حتی خانواده ام نيز با صرف هزينه های سنگين هورمون درمانی، سعی کردند مشکل مرا حل کنند؛ اما نتيجه ی اين دارو ها و تزريق هورمون های مردانه چيزی جز به هم ريختن سيستم گوارشی بدنم نبود. در نهايت هم، هيچ کدام از اين راه ها نتيجه نداد و من با همان خلق و خوی گذشته در دنيايی کاملاً غريبه با روحياتم صبح را به شب می رساندم.»
مرجان درست همانند روايت يک فيلم مستند جلو می رود و اين بار از خاطرات چند سال اخيرش می گويد: «در اين اواخر مشکلم با نزديکان و خصوصاً اعضای خانواده ام بسيار حاد شد، به طوری که ديگر اعضای خانواده ام تحمل رفتار های مرا نداشتند و حتی مدت کوتاهی از خانه طردم کردند. من هم مجبور شدم مدتی در خانه ی مجردی و گاهی در ماشين دوستانم بخوابم.
تنهايی و سرگردانی را با تمام وجود لمس می کردم، گاه احساس می کردم من تنها انسانی هستم که در روی کره ی زمين با چنين مشکلی رو به رو هستم. آخر هيچ چيز بد تر از آن نيست که انسانی مجبور باشد در زندگی واقعی اش دو نقش کاملاً متفاوت بازی کند.»
مرجان تنها از رنج ها و شادی های خودش سخن نمی گويد. او معتقد است همه ی بيمارات TS عضو يک خانواده اند و بايد به اصطلاح، هوای همديگر را داشته باشند. او بعد از درمان هم، آن چنان به اين خانواده ی بزرگ پايبند است که می گويد: «من يک TS هستم و از اين موضوع خجالت نمی کشم. من توانسته ام هر دو دنيای مردانه و زنانه را تجربه کنم و هر کسی چنين تجربه ای را نداشته است. حتی به دوستان هم گفته ام که بر روی سنگ قبرم نيز علامت TS را بنويسند. چون معتقدم مشکل ما هم يک بيماری است مثل همه ی بيماری ها که درمان دارد و خودمان هم آن را خلق نکرده ايم که مستوجب توهين و استهزا باشيم.»
نکته ی جالب اما غم انگيز زندگی مرجان اين است که او دوره ی خدمت سربازی را هم گذرانده و با وجود چندين مرتبه فرار از سربازی، بلآخره کارت پايان خدمت را گرفته است. گفت و گو با دختری که سربازی رفته، سال ها مجبور بوده تمام ظرايف زندگی مردانه را رعايت کند و از آسمان زندگی اش چيزی جز غم نباريده است بسيار سخت و حزن انگيز بود. از او درباره ی شادی ها و لحظات شيرين بچه های TS پرسيديم. با لبخندی تلخ گفت: «شادی بچه های TS هميشه لحظه ای است. بيشتر اوقات فقط همان لحظه ای که با دوستانمان حرف می زنيم خوشحاليم. اما وقتی به خاطر می آوريم که بايد به همان جامعه ای برگرديم که ما را قبول ندارند، دوباره غمگين و افسرده می شويم.
آمار بالای خودکشی بين بيماران اختلال [هويت] جنسی، انواع و اقسام مشکلات روحی، روانی و همچنين مشکلات معيشتی، بيکاری، ترد شدن از خانواده و ... ديگر رمقی برای خوشحال بودن نمی گذارد. حتی در کشور ما هيچ متخصص ويژه ی جراحی بيماران ترنس وجود ندارد و متأسفانه درمان بيماری TS را در زمره ی درمان های زيبايی قرار می دهند. درد ما اين است که يک عمر خودمان، خودمان را نشناخته ايم و حال بعد از عمل کردن، ديگر کسی ما را نمی شناسد.
البته بخش مهمی از اين ناشناس بودن و کم آگاهی مردم نسبت به بيماری TS به فقدان برنامه های اطلاع رسانی درباره ی بيماری اختلال هويت جنسی برمی گردد و رسانه ها در اين خصوص ضعيف کار می کنند. اما مطمئن باشيد با وجود اين همه مشکلات، اگر يک بيمار ترنس خانواده اش را داشته باشد، ديگر هيچ کس نمی تواند به او بی احترامی کند و شايد از اين نظر مشکل من کم تر از ديگر بچه های TS باشد، چون من هم خدا را دارم، هم خانواده و هم مادر مهربانم را.»
پی نوشت: مطلبی که در بالا اومد نمونه ای از مقالات مربوط به ترنسکشواليزم است. البته اين مقاله از لحاظ علمی ايراد داره و نميشه بهش استناد کرد. چون هنوز هيچ مدرک مشخصی وجود نداره برای اين که منشأ اين بيماری چيه و بحث از مشکلات ژنتيکی فقط يه تئوری هستش مثل تئوری های ديگه که اثبات نشده. بنابراين، از اين بابت مقاله ی معتبری نيست. هدف من از آوردن اين مقاله، فقط آوردن يک نمونه بود.
![]()
روزنامه ی سرمایه - ۳۱ اردی بهشت ۱۳۸۵
زهرا صفوی: وکيل پايه يک دادگستری
پرسش: من کسی هستم که تغيير جنسيت داده ام. در دوران کودکی حالت خاصی نداشتم جز تمايل به بازی با پسران و يک جور خجالت و شرم از جمع دختران و علاقه به اسباب بازی های پسرانه. در دبستان و دبيرستان هم فردی گوشه گير بودم و علاقه ای به معاشرت با دختران هم سن و سال خودم نداشتم تا اين که سال ها گذشت و بلآخره در اثر اصرار شديد خانواده ام، به يکی از خواستگارانم جواب مثبت دادم و ازدواج کردم. همسرم فردی تحصيل کرده و نيز بسيار آرام و خونسرد بود، اما احساس من به او چون کوه يخ بود که نه تنها به مرور و در اثر معاشرت آب نمی شد، بلکه هر روز بر قطر آن اضافه می شد. به مرور، تغييرات درونی عجيبی در خود احساس می کردم، يک جور مرد بودن و سردرگمی نسبت به درونم و خودم. از لحاظ ظاهری هم در بدنم تغييرات هورمونی عجيبی اتفاق می افتاد خصوصاً پس از زايمان فرزند دوم که ديگر تغييرات محسوس فيزيکی و ميل به مرد بودن در من به حد اعلا رسيد. در تمام سال هايی که فرزندانم بزرگ و بزرگ تر می شدند من و همسرم نيز از هم دور و دورتر می شديم و من نيز در خودم احساس مرد بودن را تجربه می کردم. از لحاظ عاطفی و دوست داشتن فرزندانم هر چند نمی فهميدم چگونه دوستشان دارم، به عنوان يک مادر يا يک پدر؛ اما به شدت دوستشان داشتم. همسرم گاهی در جريان مسايل من قرار می گرفت و از تغييرات ايجاد شده در من متعجب می شد. اما گويی واقعيت را پذيرفته و برای خود نيز چاره ای نينديشيده بود ولی شرمساری و خجالت از خودم به من اجازه نمی داد که چيزی بيان کنم. بلآخره فرزندانم بزرگ شدند و آن ها که در جريان سردرگمی های من بودند، به اصرار، پدرم را راضی کردند که مرا به نزد مشاور روانشناس ببرد تا با او مسايل را در ميان بگذارم. گويی، بيان مسايلم سبب شد شرمساری را کنار بگذارم و بگويم آن چه را که سال ها در وجودم ريشه دوانده و هستی مرا دگرگون ساخته بود. از رنج هايم، از اين که نمی دانستم چه کسی هستم و از رنج های بی هويتی و سرگردانی ام. هيچ کجا، جای من نبود نه در مهمانی های مردانه، نه زنانه، به استخر، به آرايشگاه حتی ساحل دريا، نمی توانستم بروم، هيچ دوستی نداشتم، هيچ کس نبودم و ... پزشک مشاور مرا به پزشک ديگری معرفی کرد و پزشکان ديگر و جلسات مشاوره ی پزشکان و ... سرانجام با آزمايشات و درمان های مختلف به اين نتيجه رسيديم که وجه مردانگی در من غالب و روز به روز نيز در حال افزايش است و من بعد از ترديد های بسيار، سرانجام با اخذ مجوز تصميم به عمل جراحی گرفتم به همراه يکی از فرزندانم به کشور ديگری رفته و در آن جا پس از عمل جراحی مرد شدم. متأسفانه هرچند فرزندانم با من همراهی می کردند. اما در واقع، آن ها نيز دچار بلاتکليفی بودند چون به مرور در زندگی، مادرشان را از دست داده و دارای دو پدر شده بودند. البته رابطه ی عاطفی بين من و فرزندانم با هر عنوانی هميشه محکم و شديد بوده و در واقع، تنها سرمايه ی عاطفی زندگی ام يا بهتر بگويم تنها چيزی که مرا به ادامه ی زندگی وادار می کرد، غير از اجرای امر خدا، علاقه و وابستگی به فرزندانم بود اما اکنون بعد از گذراندن تمام اين سال های رنج و مرارت و بلاتکليفی در حالی که در شرف اخذ شناسنامه ی ذکوريت با نام و مشخصات مردانه از پزشکی قانونی هستم و همسرم نيز که به هر حال طی اين سال ها، کج دار و مريز با من و زندگی ام ساخته يا نساخته، اکنون با مراجعه به دادگاه تقاضای بطلان عقد نکاح را کرده است. سؤال من، اکنون اين است که در مقابل چه حقوقی دارم؟ آيا می توانم نسبت به دريافت مهريه اقدام کنم و آيا با توجه به اين که من در تمام طول زندگی مشترک با وجود همه ی مشکلات شخصی و درونی ام در خانه ی همسرم زحمت کشيده و کار کرده ام و تمام رتق و فتق امور خانه به عهده ی من بوده است، می توانم از دادگاه تقاضای اجرت المثل کنم؟ ضمناً اين را هم بگويم که در حال حاضر با دو فرزندم در منزل مسکونی متعلق به خودم که از پدرم به ارث رسيده، زندگی می کنيم و متأسفانه همسرم با وجود تمکن مالی کافی، نسبت به فرزندانمان نيز هيچ گونه احساس مسؤليتی نداشته و از پرداخت نفقه و خرجی به آن ها که هر دو دانشجو و جزو افراد تحت تکفل وی هستند، خودداری می کند. آيا می توانم نسبت به نفقه های گذشته و حال فرزندانم نيز اقدام کنم؟
پاسخ: درخصوص اقدام همسرتان در صورتی که شناسنامه ی ذکور برای شما صادر شود، دادگاه رسيدگی و رأی بر بطلان عقد نکاح خواهد کرد. اما در مورد مهريه به استناد فتوای حضرت امام (ره) در تحريرالوسيله جلد دو صفحات 626، 627 و 628 بايد بگويم که «تغيير جنسيت تغييری در حقوق ثابته ی فرد نسبت به قبل، از قبيل مهريه، وارث و ... نخواهد داشت. در صورتی که فردی که مشخصاً مرد يا زن است، تصميم به تغيير جنسيت بگيرد و پزشکان نيز آن را تأييد کنند، اين امر در قوانين منع نشده و تغييری در حقوق ثابته ندارد. مثلاً اگر زنی بعد از عمل جراحی مرد شود اگرچه ازدواج او از زمان تغيير جنسيت باطل می شود، اما مهر او ساقط نمی شود. همچنين اگر مردی بعد از عمل جراحی زن شود کماکان بايد مهر زوجه اش را بپردازد. هر چند ازدواج او از زمان تغيير جنسيت باطل است. همچنين اگر مادری بعد از عمل جراحی تبديل به مرد شود، ولايتی بر فرزندانش نخواهد داشت و ميزان ارثش نيز تغيير نخواهد کرد.»
اما درخصوص ساير حقوق مالی از قبيل اجرت المثل با توجه به اين که فرموده ايد در تمام سال های زندگی مشترک، در خانه زحمت کشيده و امور خانه را اداره کرده ايد، می توانيد به دادگاه صالح مراجعه (حتی به همان دادگاهی که همسرتان تقاضای بطلان عقد نکاح از زمان تغيير جنسيت شما را ارايه کرده است) و ضمن تقديم دادخواست تقابل درخواست مهريه و اجرت المثل را نيز تقاضا کنيد. لازم به توضيح است که آن چه قانونگذار درخصوص استحقاق زوجه نسبت به دريافت اجرت المثل آورده، مربوط به زمانی است که مرد درخواست طلاق کرده و تقاضای وی ناشی از سوء معاشرت و رفتار بد زوجه نباشد. اما اين که در اين خصوص شما مستحق دريافت اجرت المثل باشيد يا نه، امری است که در قانون مسکوت است و نياز به استنباط قاضی از ساير منابع را دارد و درخصوص فرزندانتان هم با توجه به اين که دانشجو و در حال تحصيل هستند، پرداخت نفقه ی آن ها به عهده ی پدر بوده و بايد طی دادخواستی، نفقه ی روز خود را مطالبه کنند. درخواست نفقات گذشته به استناد ماده ی 1206 قانون مدنی برای فرزندان قابل مطالبه نيست و آن ها فقط نسبت به نفقه ی روز خود می توانند درخواست کنند و صرفاً زوجه می تواند نسبت به گذشته نيز درخواست نفقات معوقه را بنمايد.
![]()
· خودکشی کردی؟
آره 4 دفعه خودکشی کردم. پیش میاد دیگه.
· تو تا یک مدت کوتاه دیگر میری کانادا. اون جا تصمیم داری چه کار کنی.
امیدوارم که زنده برسم کانادا. بزرگ ترین آرزوم اینه که یکی بتونه حافظه ی گذشته م رو پاک کنه. یادم بره کی بودم و مال کدوم ملیت بودم و وقتی همه چیز گذشته رو فراموش کردم، عمل می کنم و سر کار می رم و سعی می کنم مثل بقیه مردم زندگی کنم. 26 سال هر بلایی سرم اومده اما برام مهم نیست، فقط دوست دارم اندازه ی یک سال مال خودم باشم و زندگی کنم. برای این و اون توضیح ندم که من گناه دارم، آدم بدبخت و بیچاره ای هستم، و توی سرم نزنید. توضیح ندم که آدم پست و کثیفی نیستم، من آدمم، مثل شما. باید به بابام توضیح بدم، به مامانم توضیح بدم، نمی خوام، دوست دارم زندگی کنم. شاید بتونم مثل آدم ها زندگی کنم. نمی دونم دنیای آدم ها چه شکلی ست. از بس خط کشی کردن و ما رو اون ور خط گذاشتن خسته شدم. امیدوارم توی کانادا مجبور نباشم بازم توضیح بدم. می دونید تو ایران چه طوره؟ تصور کنید یک مردی که اصلاً نمی دونه قاره ای به اسم آفریقا وجود داره، نمی دونه که زمین دور خورشید می چرخه، ممکنه حتی سواد هم نداشته باشه، اما این رو خوب می دونه که من گناهکارم. به من میگه وای کثافت، دور شو، دور شو، استغفرالله، دوره آخر الزمان شده. یا مثلاً چند تا از پزشک های پزشکی قانونی، که باید از این عنوانشون خجالت بکشن، ما رو آدم هایی می دونن که از بس شهوتمون زیاده، زده به سرمون و اين طوری شدیم، وگرنه آدم های نرمالی هستیم.
آخه، قضیه تو ایران تغییر کرده. یک سیستم مافیایی راه افتاده. شما زیر ابروتون رو بردارید برید پیش دکتر، اون پاستون می ده به جراح. جراح پاس میده به دکتر روانشناس، و پول می دین و نامه می گیرین که ترنس اید. بعدش می رید پزشکی قانونی، پول می دین مجوز عمل می گیرین و سریع اون دکتری که نمی خوام اسمش رو ببرم شما رو جراحی می کنه. بعد شما رو ول می کنن. یک تجارت شده و خیلی هم پر درآمده. شاید هفته ای چند تا مشتری داشته باشن، چند نفری که حتی ممکنه ترنس نباشن. دقیقاً اطلاع دارم از این مورد. هر وقت بری توی مطب اون دکتر، کلی ترنس هست و هفته ای چند تا عمل داره. من یکی از اون افراد رو می شناختم و اصلاً ترنس نبود، اما این دکتر بهش می گفت تو ترنس هستی. خانواده ی او را خواسته بود بیان تا سریع قانعشون کنه و اون نفر رو بفرسته اتاق عمل. این دکتر ها خیلی زبون شیرینی هم دارن که هم شما و هم خونواده تون رو قانع کنن. البته قشر مرفه لازم نداره مجوز بگیره، اول پول میدن و عمل می کنن، بعد می رن دنبال مراحل قانونی. وقتی که اومدم ترکیه فکر می کردم این جا خیلی بهتر از ایران باشه، اما اين طور نبود. مشکلات پناهندگی آدم رو له می کنه، من نمی دونم کانادا چه کار می خوام بکنم. دلم می خواد اون جا که رفتم عمل کنم اما اصلاً نمی دونم کانادا چه شکلی هست. اصلا اون جا می تونم کار کنم یا نه. اجازه ی عمل می دن یا نه. هزینه هام رو چه کار کنم، و هزارتا چیز دیگه. من دارم یک آدم له شده و مریض وارد کانادا میشم. من ضریب هوشی بالایی داشتم، درسم خوب بود، می تونستم دانشگاه برم، می تونستم خودم یک وکیل و یا سفیر بشم، می تونستم همون جراح بشم، اما جامعه به خاطر ناآگاهیش، همه ی فرصت ها رو از من گرفته. فرصت من بودنم رو هم از من گرفته. من می تونستم خودم باشم، اما الآن نیستم. اگر بخوام از اول زندگیم رو بسازم باید گذشته م رو فراموش کنم.
· من یک فیلم مستند دیدم که در رابطه با دگرجنسگونه ها بود. دو بار دکتر میرجلالی در اون فیلم میگه که این عمل ها به اندازه ی یک عمل زیبایی بینی هم برای ما جراحان درآمد نداره، و ما فقط دردسر می کشیم؛ آیا شما از هزینه ها خبر داری؟
هزینه ها حدود سه چهار میلیون به بالاست، اما عین مغازه ی بقالی، چونه می زنن و تخفیف می گیرن. من از یک دکتری که در کار این عمل ها بود شنیدم که خرج این عمل ها به اندازه 400 هزار تومن هم نیست و بقیه ی پولی که از مریض می گیرن مال دکتره. جالب این جاست که یک دکتر جراح باید برای مریض ها وقت بگذاره، اما این ها نه، همين طوری می زنند و می برند و درست می کنند، تا مریض بره بیرون. مثل نانوایی، که با خمیر سریع، پهن می کنند و می زنند توی تنور و فرقی نداره که نون بسوزه یا خمیر بشه و یا هر چیز دیگه، براشون مهم اینه که نون بیشتر درست کنند، این هم همين طوره. مهم نیست که چه بلایی سر مریض بیاد. ممکنه به خاطر یک ذره تخفیف، عمل شما هم ناقص باشه.
· در کشور های غربی معمولاً دو سال قبل از عمل شخص تحت مشاوره روانکاوی قرار می گیره، در ایران هم اين طوری ست؟
اين طوری بود. الآن دیگه با پول میشه همه چیز رو بخری. مشاوره های روان درمانی هم با اون هزینه های سرسام آورش مگر آسونه برای کسی که حتی برای خوابیدنش پول نداره، و برای هورمون، غذا خوردن، و بقیه هزینه های زندگی که یک آدم عادی هم از پسش بر نمیاد، چه برسه به ما. من نمیگم که مریم مقدس ام اما خود فروشی که نمی کردم. حالا مگر اون هایی که خودفروشی می کنن چقدر در میارن که بخوان این هزینه ها رو بدن؟ با هزار زحمت پنج شش میلیون پول جمع می کنن می دن دست جراح هایی که اصلاً بلد نیستن چه کار کنن. حدود یک سال روی تخت بیمارستان می خوابند که آیا درست بشه یا نه. بعد شناسنامه، بعد کار، که متأسفانه خیلی از عمل ها هم خوب از آب در نمیاد و واژن شون بسته می شه. شوهر هم که گیرشون نمیاد و اکثرشون اين قدر بدبخت می شن که کنار خیابون ها می خوابن. بعضی ها فرار می کنند و پناهنده می شن، و بعضی ها می مونن و کشته می شن یا خودکشی می کنن. همین. از زندگی کوزت توی فیلم بینوایان خیلی بدتره. چون حداقلش کوزت یک شناسنامه داشت که توش نوشته بودن کوزت، اما ما چی؟ همون رو هم نداریم.
· توی ایران دگرجنسگونه های مرد به زن بیشتر است، یا زن به مرد؟
پسرهایی که می خوان دختر بشن بیشترن. اما زن هایی که می خوان مرد بشن از طرف جامعه و خانواده بیشتر پذیرفته می شن، چون در جامعه ی مردسالار یک مرد به مردهای دنیا اضافه میشه و اون ها هم نمی ترسن که چه اتفاقی می خواد بیفته. از نظر ظاهر هم مشکل کمتری دارن و هورمون راحت تر اثر می کنه روی اون ها، ظریف شدن برای مردها سخت تره تا خشن شدن برای زن ها.
· گزارشی از ایران به دستم رسیده که دگرجنسگونه ای پول نداشته و می خواسته عمل کنه. دکتر بهش گفته بوده با من سکس کن. یعنی مواردی از این نوع تجاوز هم به چشم می خوره. تو چیزی در این مورد شنیدی؟
خوب، خیلی عادی ست، مثل اینه که بگی دکتره سیگار می کشه. اصلاً اهمیتی نداره که راجع به این موضوع حرف بزنی. خیلی عادی ست. دکتری که می دونه این آدم ترنس ست و داره تغییر جنسیت می ده و هنوز هم اندام جنسی زنانه نداره، و چون می ترسه و مشکل خانوادگی داره، راحت حرف یک دکتری که میگه می خوام کمکت کنم رو قبول می کنه. دکتر ها با این افراد شبانه روز سر و کار دارند و خوب دکتر بودن هم که باعث درست بودن و با اخلاق بودن آدم نیست. خب، من خیلی ها رو می شناسم و به جایی هم نمیشه گفت. وقتی نیرو های انتظامی هم خودشون این کار رو انجام میدن، به کجا میشه شکایت کرد؟ من از این ناراحت نمیشم که یک دکتر تقاضای سکس از مریضش بکنه، در صورتی که یک درخواست باشه، و من حق انتخاب داشته باشم. اما زمانی که من می بینم که افسرده هستم و مشکل دارم و مچاله شدم و این دکتری که من بهش احتیاج دارم و اختیار من دستشه، این درخواست رو میده و من رو مجبور می کنه، این یک سوء استفاده ی شخصیه، استفاده می کنه و مثل دستمال مچاله می کنه و یکی یکی می ندازه بیرون. مثل اینه که یک آدم خیری برای این که یک دونه نون بده به فقیر، باهاش بخواد اول سکس کنه.
· چه حرف هایی رو می خوای به مردم بزنی؟
به همه ی اون هایی که من رو می بینن و یا حرف هام رو می خونن می خوام بگم این چیز ها زندگی منه و زندگی من یک سیگار نیست که بکشی و خاموشش کنی. اگر هم خاموش شد توی همون خاکسترش من زندگی می کنم. ما هستیم. دنیا ذهن فراموش کاری داره و من هم خیلی زود فراموش می شم. شاید به کانادا رسیدم شاید هم نرسیدم اما هيچ وقت یادم نمی ره که همه ی حق های من رو گرفتن و یک نفر هم نیست که بگم این فرد حقم رو گرفت. می خوام از این به بعد زندگیم رو بسازم.
![]()
· می تونی وضع زندگی یک ترنس سکشوال در ایران رو برای من تعریف کنی؟
وجود ترانس ها حس می شه، اما باید برای همه توضیح بدی. همه دنبال این هستن که ثابت کنن نه، این کار دست بردن توی کار خداست و شروع می کنند به این که تو اشتباه می کنی. تو پسری. تا این که جامعه ی بیمار تو رو بیمار بکنه، و بعد وصله ی بیمار بودن رو هم به تو می زنن و تو رو به حال خودت رها می کنن. با این فشار هایی که وارد میشه چند واکنش نشون داده میشه: یا این که از خانه و خانواده فرار می کنی که دو مورد معمولاً برات اتفاق می افته، باید خودفروشی کنی و اتفاقات خیلی بدی گریبانگیر تو میشه مثل چاقو خوردن، تجاوز، ایدز و یا هر چیز دیگه. حالت دوم این که از پول این خودفروشی ها سریع تر می تونن مخارج عمل رو جور کنن. چون توی وضعیت دوگانه بودن خیلی مشکله. اگر پسری باشی با قیافه ی دخترانه، با پلیس مشکل پیدا می کنی. اگه با لباس زنانه باشی باز با پلیس مشکل داری. برای کارت شناسایی مشکل داری. برای این که جامعه تو رو قبول کنه مشکل داری و برای همین مجبوری خواسته یا ناخواسته سریع تر به عمل تغییر جنسیت دست بزنی و برای تهیه ی این پول باید به هر کثافتکاری تن بدی تا هزینه ش رو بدست بیاری و سریع خودت رو زیر تیغ جراحی می بری و بعدش تازه می فهمی که ترنس بودی یا نبودی. شاید گی بودی و شاید فقط یک احساس زنونه داشتی و دوست داشتی که یک رژ لب بزنی و اسم ترنس رو بهت می چسبونن و عملت می کنن و بعدش هیچی.
· یعنی کسانی که دگرجنسگونه نبودند ولی عمل کردند که تغییر جنسیت بدهند؟
بله من از صد تا ترنسی که دیدم می تونم به جرأت بگم که 20 تا از اون ها ترنس واقعی بودند و بقیه افرادی هستن که یا همجنسگرا هستن و به اشتباه خودشون رو ترنس می دونن و جوگیر می شن و یا این که خودشون رو یک بیمار معرفی کنن و ترحم جامعه رو به دست می آرن و شاید بتونن به شکل یک زن راحت تر دوست پسر پیدا کنند و جامعه به عنوان بیمار این ها رو راحت تر قبول کنه.
· زمانی که تورنتو بودم یک بار تلفنی با هم صحبت کردیم و در اون مکالمه یک آمار به من دادی راجع به کسانی که عمل کردند اما ترنس نبودند. ممکنه بیشتر توضیح بدی؟
بله، ترنس سکشوال هایی که عمل کردن و تغییر جنسیت دادن خیلی درصد پائینی دارن. خیلی از کسانی که عمل کردن همجنسگرا بودن، چون شما نمی تونین توی ایران ادعا کنین که من یک پسرم و می خوام با یک پسر دیگه ارتباط برقرار کنم، حالا یک کم هم ظاهرم زنانه است. اگر به عنوان یک گی مطرح بشی، خوب اعدامی هستی. بیشتر گی ها مجبورن به عنوان ترنس خودشون رو به جامعه بقبولونن. خیلی ها به هزار و یک دلیل عمل می کنن؛ جوگیر میشن، احساساتی میشن و ... اما پشیمون میشن و کلی گریه می کنن که عجب غلطی کردم. یکی از اون هایی که من بالای سر عملش بودم، به من گفت: اگر می تونی از ایران فرار کن. گفتم: چرا؟ گفت: من اشتباه بزرگی کردم، و زار زار داشت گریه می کرد. گفت می خواستم زن بشم، زن که نشدم هیچ، ناقص هم شدم و دوست دارم به حالت اولم برگردم. دو تا از ترنس ها اومده بودن مطب یک دکتری و با او داشتن جر و بحث می کردن و به دکتر می گفتن ما رو به اون چیزی که بودیم برگردونین.
· من راجع به دگرجنسگونه ها یک نظر دارم. ممکن است یک همجنسگرای مرد به دلیل بحران های دوران بلوغ فکر کند که تنها راه رسیدن به یک مرد، زن بودن است. پس مجسم می کند که زن است و فکر و اخلاقش زنانه می شود و حتی تغییر جنسیت می دهد. فکر می کنم همجنسگرایان زیادی هستند که زیر فشارهای جانبی جامعه باور کرده اند که دگرجنسگونه اند. تو در این باره چه نظری داری؟
بعضی ها ترنس های واقعی هستند، یعنی بهتر بگم، حساسیت روی کلمه ی خانم دارن و دوست دارن به عنوان یک زن مطرح بشن و زندگی کنن و به عنوان یک زن رابطه ی جنسی و اجتماعی داشته باشن. اما یک دسته هستن که به دلیل فشار های زیاد پدر و مادر ها که مدام می گن، شما منحرف اید، و این ها انکار می کنن. این افراد میان و تجزیه و تحلیل می کنن که، من که یک پسر هستم پس چه طور میشه از یک پسر دیگه خوشم بیاد! این یک گناه است. و بعد، تمام چیز هایی که توی سر ما فرو کردن شروع میشه: تو یک خودفروشی، تو یک منحرفی. و بعد از این همه جنجال آخرش به این جا می رسن که باید راهی پیدا کنم که جامعه بپذیره که من یک پسرم و از پسرها خوشم میاد. راهش اینه که یک وصله به خودم بچسبونم و اون هم وصله ی بیماری ست. وقتی که بیمار باشی می گن آخی حیونی گناه داره، خدا اين طوری آفریده ش، ژنتیکی ست. و این جوری مجبور میشه که خودش رو به عنوان یک ترنس معرفی کنه.
بعد دوباره شروع می شه، دوباره اطرافیان توی سر این ترنس ها می کوبن که شما همجنسبازین، و این رو دقیقاً جوری می گن که انگار بگن شما نامسلمون هستین. اون قدر تحقیر می کنن تا بگه، نه من نیستم. می خواد خودش رو تبرئه کنه اما احساسش رو هم نمی تونه زیر پا بذاره. میره دکتر، و خوب گرفتن یک برگه از دکتر که بنویسه شما ترنس هستید هم عین آب خوردن می مونه. اما گرفتن این برگه برای یک همجنسگرا خیلی سخته چون دکترها از این مورد وحشت دارند. شما چه هوموسکشوال باشی و چه ترنس سکشوال در بیشتر مواقع به شما می گن ترنس سکشوال. این وسط برای این که ثابت کنی همجنسباز نیستی مجبور میشی که عمل کنی، تنها برای این که مجبور نشی بگی چرا من از جنس موافقم خوشم میاد. خیلی ها هم بعد از عمل دچار اعتیاد به مواد مخدر، افسردگی، خودکشی، بیماری و چیز های دیگه می شن که راه برگشتی هم نداره؛ نه دکتر جوابگو ست، نه پدر و مادر، نه هیچ کس دیگه. زندگی این افراد برای کسی اهمیت نداره.
· تغییر جنسیت در ایران آزاد است. چه پروسه و مراحلی دارد و چه کسانی این کار را انجام می دهند؟
من خودم یک مرحله از عمل رو انجام دادم. اوروکتومی کردم، یعنی برداشتن بیضه ها. میشه این عمل ها رو دو قسمت کرد، اول تغییر جنسیت و برداشتن آلت جنسی مردانه و گذاشتن آلت زنانه، و عمل بعدی، فقط جراحی زیبایی ست. اما میشه این پروسه رو خرد خرد انجام داد. بیشتر بچه های ما به خاطر این که پول ندارن مجبورن که خرد خرد انجام بدن. اگر مثلاً من که هورمون می خورم اوروکتومی انجام نداده باشم، بعد از یک مدت زمانی ممکنه سرطان بگیرم. به همین خاطر اول اوروکتومی کردم که مشکلی با خوردن هورمون پیدا نکنم. چون اين جوری هورمون مردانه در بدن تولید نمیشه و مشکلی ایجاد نمیشه. حالا برای این پروسه وقتی که تصمیم بگیری عمل کنی میری پیش یک دکتر و میگی من اين جوریم و احساسم اینه. شما رو معرفی می کنن به یک روانپزشک. بعد با یک گواهی شما رو می فرستند به پزشکی قانونی.
· دکتر های روانپزشک راحت این کار رو انجام می دهند و یا این که شرایطی وجود داره؟
بعضی ها راحت می پذیرند اما بعضی از روانشناس ها هم حرکات جالبی ندارند و بعضی وقت ها هم از سادگی بچه ها سوء استفاده میشه. مثلاً یکی از دوستانم می گفت چند سال قبل، پیش یکی از این روانشناس ها که رفته بوده و او گفته بوده برای این که به من ثابت کنی که احساسات زنانه داری باید با من سکس کنی. این اتفاقات همیشگی نیست اما هر از گاهی اتفاق می افتد. خلاصه معرفی می کنن به پزشکی قانونی. پزشکی قانونی در جای خیلی بدی قرار داره، یعنی هم جای بدی از شهر قرار داره، و هم وقتی که وارد میشی با کلمات زشتی مثل اواخواهر اومد و .. متلک می گن و مثل اینه که یک سوژه ی خنده و جوک اومده. خود دکترها هم این کارها رو می کنن. اون جا تشکیل پرونده می دهی و شما رو می فرستند روان درمانی.
· من با هر کس حرف می زنم به کلمه ی اواخواهر بر می خورم، چه گی ها و چه ترنس ها و حتی استریت ها ... به نظر تو اواخواهر کی هست و چرا این کلمه به کار برده می شه و در مورد چه کسانی به کار برده میشه؟ کلاً نظرت رو راجع به این کلمه بگو.
خوب ما جامعه ی مرد سالاری داریم و همیشه مردها باید قیافه کاملاً خشن و قوی داشته باشن، و خوب اون موقع هم بعضی ها یا گی بودن و یا ترنس و این ها رو جامعه چون نمی تونسته بپذیره، اون ها رو به عنوان سوژه ی خنده می دیدن و اگر توی فیلم ها هم دقت کنین این افراد هستن و یک سری حرکات لوس انجام می دن و همیشه سوژه ی خنداندن مردم میشن، که از اون جا می گن اواخواهر، که هنوز تا هنوزه به گی ها و ترنس ها می گن اواخواهر و به عنوان تحقیر استفاده میشه. چیز خاصی نیست و به نظر من از جامعه ی مرد سالار این کلمه میاد و اگر مردی کمی ظریف باشه نمی تونند بپذیرنش براشون مهم نیست که شما چی هستی و فقط این انگ رو به شما می زنن.
· شاید برای گی ها و ترنس ها این قضیه متفاوت باشه. گی ها خودشون رو زن نمی دونن. مرد اند و مایلند با مردها ارتباط برقرار کنند اما ترنس ها با روحیه ی زنانه در بدنی مردانه زندگی می کنند، و در اصل زن هستند. گی ها از کلمه ی اواخواهر ناراحت میشن، آیا ترنس ها هم همین طورند؟
ترنس ها شاید خیلی بیشتر ناراحت بشن. شاید باور نکنین اما اگر به ترنس ها فحش های خیلی بد تری بدن مثل این که فاحشه ای و یا خرابی و ... اين قدر بهشون بر نمی خوره که بگن تو یک پسر اين جوری هستی و اواخواهری. در کل هر چیزی که مشکل ما ترنس ها رو یادمون بیاره اذیتمون می کنه. من یک ترنس ام، دوتا دست دارم دو تا پا دارم و دو تا چشم، مثل شما می تونم راه برم، کار کنم و حرف بزنم، همه چیزم مثل شماست و تنها یک مشکل کوچیک دارم. حالا شما که دارید توی خیابون از کنار من رد میشین چرا باید به من بگید اوا خواهر؟ چرا باید این مورد رو به حالت تحقیر به کار ببرین؟ این دقیقاً مثل اینه که یک فرد ضد یهودی توی ایران از کنار یک یهودی رد بشه و وایسه و کلی اون رو تحقیر کنه و بد و بیراه بگه، هیچ فرقی نداره فقط شکلش عوض شده.
· زندگی برای دگرجنسگونه ها توی ایران خیلی سخته و بعضی از اون ها به خاطر مشکلاتی که براشون پیش میاد فرار می کنند. معمولاً چه اتفاقاتی برای دگرجنسگونه ها توی ایران میافته؟
ترنس ها دو دسته هستند، یک دسته قدرت فراموش کردن دارن و همه ی آزارهایی که از طرف خانواده و جامعه می بینن رو سعی می کنن فراموش کنند. و یک دسته نمی تونن فراموش کنن، مثل من که هر شب که می خوابم احساس می کنم اون اتفاقات داره دوباره می افته و جیغ می زنم و از خواب بیدار می شم و می بینم خیس عرق شدم. تجاوز. شاید امروز یکی شما رو اذیت کنه، بگیره، هلتون بده، دستگیرتون کنه، حرف بد بزنه، اگر فقط یک بار باشه، میشه فراموش کرد، اما وقتی که این اتفاقات به دفعات زیاد و روزانه و هر ساعت پیش بیاد و هر بار دفعاتش به هم نزدیک تر بشه زندگی ای برای شما نمی مونه. دقیقاً جامعه ای که بیماره ما رو بیمار می دونه. ما بیمار نیستیم جامعه بیماره، فکر می کنه ما هم بیماریم. اعتیاد، ایدز، خودکشی، بازداشت از طرف پلیس، قتل.
· حدود دو سال پیش گزارشی به دست ما رسید از قتل دو دگرجنسگونه در منزل شخصی شون. آیا کسی رو سراغ داری که به دلیل ترنس بودن توسط دولت و یا حتی مردم به قتل رسیده باشه؟
من یک نفر رو می شناسم. اسمش هانا سالاری بود اما نمی دونم کی اون رو کشته. من یک بار اون رو دیده بودم. اون در اصل دوست یکی از دوستانم بود.
· چرا کشته شد؟
مهم نیست. اصلاً برای کسی اهمیت نداره که چرا کشته شد و هزار حرف می زنن. یا می گن که دوست پسرش بوده یا پدر و مادرش یا دولت و ... مهم نیست که اون مرد. دوست من عکس هانا رو توی موبایلش نشون من داد و گفت نگاه کن این هانا ست. گفتم می دونم، ولی مگه چیزی شده؟ گفت هفته ی پیش خونه ی من بود. گفتم، خب، حالا چی شده؟ گفت، خب کشتنش، و داشت می لرزید. می گفت عکس رو که الآن نگاه می کنم ترس برم می داره. هر شب استرس دارم. شنیدیم که خفه اش کردن. خیلی ها رو می کشن، شاید از هر صد تا مورد ما یکیش رو بفهمیم. خیلی ها ممکنه کشته بشن و اصلاً کسی نفهمه که اين ها ترنس بودن و به این خاطر به قتل رسیدن.
· کتک زدن و آزار های بدنی توسط نیرو های دولتی و یا مردمی هم وجود داره؟
راستش رو اگر بخواین بدونین، هر کسی که فقط یک چپیه، این پارچه های خط دار، دور گردنش باشه و یک موتور سیکلت هم داشته باشه و لباس مدل بسیجی، می تونه بزنه، و کسی بازخواستش نمی کنه و حتی کارتشون رو هم بررسی نمی کنن. نیروی انتظامی هم راحت اگر بخواد بازداشت می کنه، اما می گن که برای این افراد (ترنس ها) بازداشت نداریم، اما من خودم سه بار بازداشت شدم و بدترین بی احترامی ها رو هم دیدم. وقتی هم که بهانه ای برای بازداشت من پیدا نکردن یک نامه زدن که به دلیل گزارش عمومی دستگیر کردیم و با اشرار در تماس بوده و لخت وسط خیابون گرفتیمش. آخه مگر میشه آدم لخت وسط خیابون بره اون هم توی جمهوری اسلامی. مثل آب خوردن براتون پرونده درست می کنن. وقتی هم که بازداشت می کنن بعضی ها می خوان با شما یک کاری کنن که شما یا اجازه می دی و یا نمی دی. اول می خوان بترسوننت، اذیتت کنن، مدام می گن کثافت، خوک کثیف، ایدز، عامل بیماری و هزار حرف دیگه که شما رو تحریک کنند که یک کاری انجام بدی و برات روی اون مورد پرونده بسازن. وقتی کاری نکنی می برنت مفاسد. مفاسد هم شما رو نگه می داره و بعد می فرسته به دادسرا و قاضی یا شما رو نگه می داره و می فرسته به حبس و یا با قلمش رحم می کنه و سرنوشتت رو رقم می زنه که آزادش کنید، و یا این که خیلی راحت می نویسه بازداشت؛ کدوم قانون؟ هیچی. کافیه شما رو ببرند دادسرا؛ تمام مأمورها برای خنده آماده هستن، و اصلاً انگاری زنگ تفریحه چون همه ش قاتل و دزد دیدن و حالا یک مورد خیلی جذاب اومده که می تونند تفریح کنند. این دیگه قاتل اخمو و خشن نیست و می تونن اذیتش کنند و توی سرش بزنن. مشکلات رد میشه آدم ها می رن و بدبختی ها می گذره اما چیزی که می مونه و اذیتت می کنه مشکل عصبی ست. ما همه به مرور آدم های غیر طبیعی می شیم. خود من خیلی موقع ها بدون دلیل گریه می کنم خواب های بد می بینم جیغ می کشم. خیلی به اطرافیانم حساس شده م. همه چیز دنبالم میاد، من ولشون کردم اما اون ها میان دنبالم. فکر و خیال من رو ول نمی کنه یک دفعه یاد این می افتم که اون مرد به خودش جرأت داده من رو بزنه. یادم میاد روزی که چهار نفر داشتن من رو به قصد کشت وسط خیابون می زدن و قیافه شون هم به بسیجی ها می خورد و هم به اطلاعاتی ها و هم به آدم های عادی. من نمی فهمیدم که اون ها چه پدر کشتگی با من داشتن که من رو وسط خیابون می زدن. مگر من مأمور مافیا بودم که می بایست به قصد کشت کتک بخورم و اين قدر پوتین توی سرم بخوره که هنوز وقتی دارم بهش فکر می کنم سرم ناخودآگاه تکون بخوره و به اصطلاح جاخالی بدم. ترسو شدیم. یادم میاد که خیلی جا ها من رو زده ن. راحت به ما تجاوز می کردن.
· وقتی به شما تجاوز میشه آیا نمی تونید برید جایی شکایت کنید؟ آخه طبق قانون دگرجنسگونه ها به عنوان بیماری و ناهنجاری های اجتماعی شناخته شدن و مصونیت قانونی دارن. آیا سراغ داری کسی که برای این موارد به دادگاه رفته باشه؟
هه، توی ایران مثل آب خوردن ست. یک زنی که از شکم مادرش زن به دنیا اومده، از کمترین حقوق اجتماعی برخوردار نیست، دیه اون با ... برابری می کنه، بهش حقوقی نمی دن، وای به حال من که نه خانواده می پذیره، نه اجتماع، نه قانون، نه مذهب و نه هیچ چیز دیگه. بعد تازه یک سوژه جدید برای خنده هم هستم. برای ملتی که گرسنه ی سکس اند، بازیچه خوبی می تونم باشم. از کی شکایت کنم؟ من خودم یک بار رفتم دادگاه شکایت کردم. اول با بی ادبی بسیار زیادی با من برخورد کردن. در اصل به خاطر آدم ربایی بود، یک ماشین مسافرکش من رو دزدید و برد و پولم رو گرفتن و کلی کتکم زدن. از در که اومدم بیرون زنگ زدم به 110 و اون ها یک ساعت و نیم من رو معطل کردن. می گفتند شماره موبایل می خوایم. می گفتم ندارم، برام اتفاق بدی افتاده. خلاصه وقتی اومد گفت تو اواخواهر کثافت این همه به ما زنگ زدی و ما رو کشوندی این جا؟ برو گمشو عوضی. من شروع کردم به گریه زاری. اون ها حرف من رو باور نمی کردن. کلی جیغ زدم تا آخرش یکی از اون نگهبان ها رو گرفتن و بازجویی کردن، بعدش من رو فرستادن مفاسد دربند. اون جا با من مثل جانی ها رفتار می کردن. می گفتند برو اون جا بشین و حق نداری تکون بخوری. ساعت 2 نصف شب به من گفتند، برو بیرون. من هر چی می گفتم این موقع شب من کجا برم، می گفتند به ما ربطی نداره. با کلی التماس اجازه دادن تا صبح کف ایوان توی حیاط بخوابم. به خاطر این که می ترسیدم برم بیرون، کلی التماس کردم تا اجازه دادن. کلی برو و بیا و دادگاه و دادسرا و در آخر من رو فرستادن آزمایشگاه پزشک قانونی که تشخیص بدن به من تجاوز شده یا نه. آخرش رئیس پلیس می خواست من رو مجبور که رضایت بدم. وقتی گفتم چرا باید رضایت بدم، می گفت خودت یک دردی به جونت بوده، یا این که داشتی کاسبی می کردی، رفتی سکس و پولت رو ندادن که اين طور شده، باید رضایت بدی. من کلی گریه زاری می کردم که به من تجاوز کردن و این بلاها رو سرم آوردن. می گفت، نه، خودت مورد داشتی. یک نفر دیگه هم اون جا بود که می گفت رضایت بده و گرنه برات درد سر میشه، این آدم کله خرابی ست و یک روز از این جا میاد بیرون و پدرت رو درمیاره. من هم از ترسم که برام درد سر بیشتر درست نکنن، رضایت دادم و دیگه نرفتم دنبالش. حتی محل زندگیم رو هم عوض کردم که نتونن پیدام کنن. بعدش فهمیدم که همونی که دستگیر شده بوده، سابقه دار بوده و قاچاق مواد مخدر می کرده و عامل رعب و وحشت شناخته شده بوده، در ضمن یکی از فامیل های اون رئیس کلانتری هم بوده. آخرش هم هیچ اتفاقی نیافتاد.
· توی ایران زندگی سختی داشتی، این جا هم زندگی سختی داری، فکر می کنی زندگی آینده ت چه طوره؟
من مثل این موبایل می مونم، همین رو 500 بار بکوبید به زمین، یا می شکنه و یا اگر نشکنه، ترک می خوره، می سوزه، سیم هاش به هم می ریزه و از کار میافته. من الآن چیزی مثل اوراق شده ی یک موبایل هستم. الآن از نظر اعصاب و روحی کاملاً به هم ریخته م. جسمم مهم نیست، آثار سوختگی و پارگی روی بدنم خوب میشه، اما اعصابم خرابه.
(ادامه دارد ...)

· خودت رو چه طور دوست داری معرفی کنی؟
اسم شناسنامه ای من که مهم نیست ولی من رو به اسم سایه می شناسند. 26 سالمه و ترنسکشوال هستم. یک سال است که از ایران خارج شدم و الآن در ترکیه هستم. میشه یک قرص مسکن به من بدید. فکرم خوب کار نمی کنه. عصبانی ام. گیجم.
· چرا عصبانی هستی؟
اومده م توی کشوری که از من حمایت نمی کنه. اسم پناهنده به من چسبونده. نه زبانش رو بلدم و نه مردم رو می تونم درک کنم و اون ها هم نمی تونن من رو درک کنن. همین ترنس بودن (این جا هم) شبیه ایرانه. ممکنه که دولتش آزاد باشه اما مردمش همون مردم اند. اصلاً براشون مهم نیست.
· الآن مشکلت چیه؟
مشکل خیلی زیاده. روزی که اومدم پلیس ترکیه به من گفت که این جا زیاد بیرون نرو اگر مشکلت (ترانس بودن) رو بفهمند تو رو می زنند. من هم گوش کردم و بیرون نمی رفتم. کار نداشتم. خونه نداشتم. این همه سختی کشیدم. حالا از من پول خاک می خواد. ترکیه همه چیزش مشکل است. پناهنده هستی. کسی از تو حمایت مالی نمی کنه و باید مدام بری پلیس امضا کنی. شهروند نیستی و نمی تونی از کسی حتی شکایت کنی. من رو به حالت خیلی بد کتک زدند، چند تا مرد ایرانی مست. رفتم پلیس شکایت کنم، گفتند که هر دو طرف، ایرانی هستید و اگر شکایت کنید براتون درد سر میشه. تهدید به مرگ شدم و کتک هم خوردم اما نمی تونم شکایت کنم، می گن که سرتون رو می بریم.
· ایرانی های پناهنده؟
بله. پلیس هم نمی تونه کاریشون کنه چون این جا پناهنده اند. گفتند که سرت رو می بریم و می کشیمت. از خونه بیرون نمی تونم برم. مشکل مالی دارم. پول ندارم که هورمون بخرم. بدن من احتیاج به هورمون داره. من هورمون مردانه ندارم. مریض میشم نمی تونم بیمارستان برم. آنکارا که بخوام برم پول ندارم. مشکل خونه به هم زدم و نمی دونم که کجا باید بخوابم. همه هم می گن که به ما مربوط نیست. خوب من واسه چی این جا هستم. دولت ایران هم یکی مثل شما. اون از پول آب پول برق و ... تازه این جا باید کومور (زغال سنگ) پیدا کنی بسوزونی. این جا برو این جا نرو، کارت شناسایی داری اما اجازه نداری، خوب آدم درسته پناهنده است اما احتیاج داره که درک بشه. بیرون نرو پلیس گفته می زنندت. آدم نیاز داره که بفهمه دو نفر هستن که می خوان بهت کمک کنن. توی ایران یک طوری بود این جا هم یک طور دیگه است. اصلاً من فکر می کنم که کشوری که متعصب و مسلمان است با این قضایا جور در نمیاد.
· حالا مشکل مالی داری؟
شدید. یک سال رو قسر در رفتم و پول اقامتم رو ندادم. آخه این جا بابت هر شش ماه باید حدود 400 دلار به پلیس بدی. اما نمی دونم که آینده چی میشه. افسردگی شدید گرفتم چون با کسی ارتباط ندارم و تنها هستم. ایرانی ها نمی خوان با ما ارتباط داشته باشن و از ما فرار می کنن، شاید خجالت می کشن، چون توی خیابون که ما رو می بینن راهشون رو کج می کنن و می رن. ترک ها هم که اگر مشکل ما رو بفهمن اذیت می کنن و درد سر میشن و باید سعی کنیم که اون ها هم متوجه نشن. همنوع خودمون هم که همه دچار مشکلات عصبی هستن و نمی تونیم همدیگه رو تحمل کنیم. مشکل مالی داریم و ساپورت نمی شیم. به من می گن بگو برات پول بفرستن. خب اگر خانواده ام من رو حمایت می کردن، من تو مملکت شما چه کار می کردم. اگر پدر و مادرم کمکم می کردن و یا حتی یک دوست پسری داشتم که ازش کمک می خواستم الآن تو وضعیت افتضاح این جا نبودم. این جا سکس نداری، رابطه ی عاطفی نداری، خانواده نداری، دوست نداری، کسی حرفت رو نمی فهمه تو هم زبون اون ها رو بلد نیستی. بیش از هزار دفعه من به پلیس گفتم به خاطر این که کسی مشکل من رو متوجه نشه من رو با اسم کوچکم صدا نکنین، با اسم فامیل صدام بزنین، اما بازم اهمیت نمی دند و جلو همه بلند اسم پسرونه م رو صدا می کنن. الآن نمی دونم من کی ام، این جا چه کاره ام. دارم می رم کانادا ولی نمی دونم اون جا جامعه چه طوریه. می خوام عمل کنم یا نه. اما مهمترین چیز اینه که زنده و سالم از این جا بیرون برم.
· کانادا به تو پذیرش داده، مراحل کارت انجام شده؟
بله، تا حدی انجام شده و ویزا رو هم گرفتم و منتظر تاریخ پروازم هستم.
· یعنی الآن از نظر اقامت و کار های مهاجرتی به کانادا مشکلی نداری و فقط منتظر پرواز هستی؟
زمان. چرا مشکل ندارم؟ می دونی مثل چی می مونه؟ این جا کشوریه که توش فقط باید انتظار بکشی. وقتی من این جا اومدم اين طوری نبودم، الآن مثل یک بیمار روانی که ترسیده و در رفته خودش رو رسونده این جا و حالا فقط باید صبر کنه. حالا صبر بماند؛ تو کشور جدید وارد شدن بماند؛ زبونش فرق می کنه بماند؛ قوانین جدید داره بماند؛ این که باید دنبال خونه و آب و برق و همه بگردی و پول خاک بدی مشکل جدی ست. خب من اگه پول داشتم که مشکلی نداشتم و روزگارم این نبود. من اگر توی مملکت خودم می تونستم برم سر کار خوب این جا هم می تونستم برم. به من می گن برو پول بیار اما وقتی که نمی تونم برم سر کار چه طوری پول بیارم. مگر تو ایران سر کار بودم که این جا جای دومش باشه. کار به ما که نمی دادن. می گفتن برو تغییر جنسیت بده و شناسنامه ی جدیدت رو بگیر و به کسی هم نگو بیا کار کن، شما هم حق کار کردن دارین. ولی آدم های سالمش کار ندارن. بعد من اگر بخوام کار کنم باید برم عمل کنم. هزینه های عملش هم به جهنم، من الآن نمی دونم می خوام عمل کنم یا نه. تو مملکتی که به همه می گن ترنس، من باید برای چی عمل کنم. عمل های اون جا هم که مثل قیچی کردن کاغذ می مونه. همين طوری مثل نقل و نبات آدم ها رو روزانه عمل می کنند و افتخار هم می کنند که کشوری هستند که عمل تغییر جنسیت دارن. همه ی عمل ها رو هم ناقص انجام می دن. از این همه آدمی که عمل می کنند چند تاشون سالم می مونن؟ چندتا دیوانه نمیشن؟ چند تاشون خودکشی نمی کنن؟ چند تاشون فقط می مونن و زندگی می کنن؟ شانس پیدا کردن شوهر هم پیدا نمی کنن به خاطر این که ترنس اند و به خاطر این که اين ها گذشته شون همیشه دنبالشون هست.
· یعنی کسانی که در ایران تغییر جنسیت می دهند در جامعه به عنوان یک زن پذیرفته نمی شوند؟
نه. مثلاً اگه من تصمیم بگیرم عمل کنم، فقط عملم رو زیر شلوار و پیرهنم انجام دادم. شاید صورت من حالت پسرانه ای داشته باشه، شاید صفحه ی آخر شناسنامه من قید بشه که ایشون تغییر جنسیت داده. حالا از همه ی اين ها بگذریم، آیا اون شخصی که می خواد با من زندگی کنه شک نمی کنه؟ حالا شک هم نکرد. نمی پرسه چرا بچه دار نمیشی؟ کافی ست یکی دو نفر شما رو بشناسند. حالا پول عمل رو از کجا آوردی؟ پول خونه رو از کجا آوردی؟ تویی که اين طوری بودی و خونواده نداشتی و تهدیدت می کنن و حتی ممکنه کنار خیابون خوابیده باشی، چه طور می تونی از زیر بار این مشکلات جون سالم در ببری. وقتی که مأمور نیروی انتظامی مثل آب خوردن، مثل این که یک تروریست رو بخوان دستگیر کنن، به تو حمله می کنه، چی؟ وسط خیابون پلیس با لباس های چریکی و موتور دست من رو گرفت و هول داد تو یک ماشین سیاه و وقتی که میگم برای چی، میگه خفه شو دهنت رو ببند عوضی. گفتم واسه چی می گی عوضی. گفت این جا چه غلطی می کردی. گفتم داشتم از مطب دکتر می اومدم، همون کنار مجتمع میرداماد بودم. گفت ببند دهنت رو آشغال و یک حرف هایی زد که به یک تروریستش هم نمی زنند. کاغذ پرت می کنند توی صورت آدم . منو بازداشت می کنن می برند توی قسمت زن ها و همه جیغ و داد که ای بابا تو که ترنس هستی و بعد می فرستند تو قسمت مردها و اون ها هم شروع می کنند به شلوغ کردن و مسخره کردن. بعدش من رو می فرستن توی یک سلول انفرادی و دو روز می برن و میارن و در آخر تعهد می گیرن و می گن دفعه دیگه در ملاء عام اين طوری ظاهر نشی. مگر من در ملاء عام چه طور ظاهر شدم؟ یک شلوار عادی و یک پیرهن معمولی داشتم حالا یک کمی سینه هام زیرش برجسته بود. یک ذره موهام بلند بود. داد نزدم توی خیابون که آی ایهاالناس من ترنس هستم. من ممکنه یک مقدار با پسرهای عادی توی لباس پسرونه فرق داشته باشم اما اون طوری هم که اون ها میگن نیستم. اون موقع من امکانش رو نداشتم که لباس دخترونه بپوشم و بیام توی خیابون. هر چند که اون موقع اگر جلوم رو می گرفتن و کارت شناسایی مو می دیدن فکر می کردن آدم خلاف کاری هستم که این لباس رو پوشیده م که مخفی بشم. تصور کنین بخواین وارد اداره ای بشین و لباس زنانه داشته باشین و کارت شناسایی شما مردونه باشه، تصور می کنن که شما تروریست هستین و اومدین خرابکاری کنین. با لباس پسرونه هم که باشی باز به خاطر قیافه ت حراست اجازه نمی ده که وارد بشی.
(ادامه دارد ...)