23 سال و اندی گذشت ... 23 سال و اندی در تنهايی ... حتی خودم هم با خودم نيستم. حتی نمی توانم در آينه به خودم نگاه کنم ... 23 سال و اندی ... شايد اشتباهی شده باشد، ولی ... نه، اشتباهی در کار نيست ... خلقت انجام شده ... و 23 سال و اندی پيش از حفره ای به اين دنيا گام نهاده ام ... و وقتی که برای اولين بار خودم را در آينه ديدم، رو به مادرم کردم و با چشمانی هراسان گفتم که اين کيست؟ اين من نيستم مادر ... در آن لحظه گريستم، ولی ... ولی تو به من خنديدی و گونه ام را بوسيدی ... آری مادر ... تو نمی دانستی که وقتی خودت را اولين بار در آينه ببينی و متوجه شوی که تو آنی نيستی که هستی چه احساسی خواهی داشت. و حالا ... و حالا بعد از 23 سال و اندی ... من اين جا هستم ... و روز به روز غمگين تر ...
![]()